سلام

من برگشتم با کوله باری ک سبک شده. مثل اینکه همون چند قطره اشک پشت پنجره قبرستان بقیع یا توی همون دیدار اول کعبه وقتی ناخوداگاه سر به سجده میزاری تموم  دلتنگی های ادم از یاد میره.

وقتی محرم میشی و پا میزاری توی مسجد الحرام وقتی مدام زمین رو نگاه میکنی و انتظار میکشی ک یه نفر بهت بگه حالا سرت رو بلند کن انگار دلت نمیخواد این حس رو با هیچ چیز دیگه ای عوض کنی.انگار پر میشی از یه حس ناب ِ دست نخورده.

با اینکه هوای مکه خیلی گرم وشرجی بود اما زل زدن به کعبه یه طراوتی تو دلت ایجاد میکرد ک اصلا دلت نمیخواست از جات تکون بخوری.

وقتی ساختمون های اطراف مسجد الحرام رو میبینی واقعا به این پی میبری ک هیچکس اندازه ی خدا روی زمین غریب نیست.

این تصویر مکه ی ایندست. توی یکی از خیابون هایی ک میرسه به مسجد الحرام کلی بیلبورد زدن و کلی تصویر هتل و فروشگاه  و در اخر هم این تصویر مسجد الحرام.

                                                                                       

ولی مدینه

تماما توی بهت بودم. همش دنبال این بودم ک یکی یه سیلی بزنه تو گوشم ببینم خوابم یا بیدار.وقتی چشمت می افته به گنبد سبز پیامبر انگار یه لحظه زمان می ایسته. تونستیم دو،سه بار بریم قسمت روضه رضوان. همون قسمت مسجد النبی قدیم و اصل همون جایی ک میگن یه تیکه از بهشت،باید ساعت ها منتظر میاستادی ک  بتونی بری داخل. ایرانی هم ک بودی یه کاری میکردن ک ..... !

وقتی دیشب نماز مغرب و اعشا رو به جماعت توی سالن اجتماعات هتل مکه خوندیم وقتی یکی از اقایون اذان میداد و میگفت " اشهد ان علی ولی الله" انگار دل هممون یه جونی گرفت. هوای مدینه یکی ،دو روز اخر خیلی غبار الود بود. به زور میشد گنبد الخضرا رو دید.اونجا تازه فهمیدم این  خوزستانی ها و ایلامی ها  چی میکشن.

خیلی شیرین بود این سفر.انشاالله بعدها هم ازش خواهم نوشت.امروز صبح ساعت هفت رسیدیم.پروازی داشتیم پر از چاله و چوله های هوایی.هواپیما همش رو ویبره بود در حدی ک مهماندار  به چند نفر اجازه خوندن نماز صبح رو هم نداد و البته این کارش خیلی هم زیبا و جالب نبود.

از سوم اردیبهشت تا دهم اردیبهشت یک روز درمیون امتحان دارم.اونم امتحان ترم(به علت کاراموزی از ده اردیبهشت به بعد یه سری دروس ِ ک نیمه ی اول ترم به پایان میرسند) بنده هم جزوه ی سه جلسه اخر رو ندارم. تمام دروس هم اختصاصی. خونسردی رو حال کنید.حال درس خوندن ندارم،چشمام رو هم به زور باز نگه داشتم.

+  تاریخ یکم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت  19نویسنده زهرا_ض |