چند روزه مات و مبهوتم.

تا این سنی که از خدا گرفتم، غم از دست دادن مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌هام رو چشیدم. زن عموی مهربانم هم دو سال پیش به رحمت خدا رفت.

اولین باری که خیلی جدی با مفهوم مرگ آشنا شدم، اینطوری که تو ذهنمه، کلاس چهارم رو تموم کرده بودم. عموی بابا که خیلی هم رابطه خوبی باهم داشتیم و خیلی زیاد مهربون بود فوت کرد. سن و سال زیادی نداشت اما سکته مغزی کرده بود و عمرش به این دنیا نبود. گذشت و گذشت. از اقوام دور بودن کسایی که فوت می‌کردن. اما خب اقوام دور بودن.

سال 84 پدربزرگ پدری فوت کرد. خیلی سخت بود. آقاجانی که عزیزِ دل همه بود رفت. مادربزرگ هم سال 87 رفت پیش آقاجان.

دوره کرونا، پدربزرگ و مادربزرگ مادری، به فاصله 5 روز، هر دوشون رفتن. طبیعتاً خیلی سخت گذشت تا آتیش دلمون سرد بشه. تا اینکه میگن خاک سرده اثر کنه. تا عادی بشه دیگه کسی رو نداریم بهش بگیم بابابزرگ. کسی رو نداریم خودمون رو براش لوس کنیم و مامان بزرگ تو هر شرایطی هوامون رو داشته باشه...

چند روز پیش دوستم یه صوت فرستاد تو ایتا. صوت رو که باز کردم فهمیدم صداش مثل همیشه نیست. اون صدای آروم شده بود مخلوطی از غصه، دلهره و استرس. گفت خبر بد داره. تا گفت ف رفتم فرحزاد. تو ذهنم پیچید که یا مادربزرگشه یا پدربزرگش. اما همینطوری که ثانیه‌های صوت می‌رفت جلو و کلمات کامل میشد انگار آب سرد ریختن روی من. همسرش فوت کرده بود. هی با خودم میگفتم نه! مگه میشه. تازه 6 ماه بود عقد کرده بودن. اما دو شهر مختلف بودن و همین دوری مسیر، چقدر دلتنگی روی دل این دوتا گذاشته بود. چقدر آرزو، چقد رویا، چقدر خوشحالی. من رو بگو که کلی برنامه ریخته بودم که برای عروسیش چی بپوشم. چکار کنم. برای عروسیش اینو بخرم، اونو نخرم. زنگ زدم بهش، گفتم چی میگی؟ گفت تو هواپیما‌ام. دارم میرم.

فرداش خودم رو رسوندم بهش. پیشش بودم. اما لال. واقعا لال. منی که همیشه بابا بهم میگه تُنِ صدات رو بیار پایین اصلاً صدام درنمی‌اومد. حالا اون هیچی. اصلاً کلمه‌ای نداشتم. بیان نداشتم. من برم بگم تسلیت. برم چی بگم به دوستی که چند ماه پیش کلی قربون صدقه‌اش رفته بودم که عروس شده. ذهنم قفل قفل بود. مونده بودم هاج و واج. فقط کنارش بودم. دستاش رو گرفتم. کاری از دستم برنمی‌اومد. اشکام می‌اومد و زیر لب می‌گفتم زهرا برات بمیره...

گذشت. امروز هم اومدن تهرات و یه ختم گرفتن و برگشتن شهر خودشون. موقع خداحافظی بهش گفتم میدونی که خواستی گریه کنی باید بهم زنگ بزنی. تنها نشینی گریه کنی. میدونی که کوشم برای گریه‌هات. اما خب مگه میشه. غمش خیلی بزرگه. غمش خیلی بزرگه و کیه که از کار خدا سردربیاره. حکمتت رو شکر. داده و نداده‌ات رو شکر.

این دوستی که ازش می‌نویسم و نمیخوام اینجا اسمی ازش بیارم، خیلی برام عزیزه. چطوری چاوشی میگه رفیق خوب روزها، رفیق روزهای خوب. همونه. نه! یه چیزی بالاتر. عمیق‌تر. راستش من هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم غمش انقدر برای من عمیق باشه. تو خونه راه می‌رم و اشک می‌ریزم. موقع نوشتن این متن هی پرده‌های اشک باعث می‌شن صفحه مانتیتور تار بشه. از ته دلم میگه زهرا بمیره برای دلت. والعصر میخونم برای آرامش قلبش. صلوات می‌فرستم. امید دارم که اثر می‌کنه. اما من هیچ وقت فکر نمی‌کردم بیام اینجا، بعد سال‌ها یه مطلب بلند بنویسم، اون هم درباره رفیقی که همسرش رو از دست داده و من اینطوری بی‌تاب بشم. بی‌تاب بشم که رفیقم، عزیزم، از خواهر صمیمی‌ترم داغ‌داره.

می‌دونم روزهای سختی رو گذرونده و روزهای سختی مقابلشه. اما دلم خوشه که خدا از همه بهش مهربون‌تره.

نمی‌دونم شاید یه روزی که داغ دلش کمی سرد شد، دادم این پست رو خوند. اگر این تصمیم رو بعدها گرفتم و این پست رو می‌خونی. بدون که من هیچ وفت فکر نمی‌کردم مقابل غم تو انقدر ضعیف باشم. خدا می‌بینه و جبران می‌کنه. می‌گذره و همین که می‌گذره خوبه. ان‌شالله میاد روزایی که دوتایی دوباره عین دیونه‌ها، تو گرما و سرما، تو بارون و آفتاب، بریم خیابون ولیعصر، بریم انقلاب. بریم کافه. بریم و من دوباره دستات رو بگیرم و بگم میدونی چقدر بهت افتخار می‌کنم که قوی هستی.

+  تاریخ بیست و یکم دی ۱۴۰۳ساعت  23نویسنده زهرا_ض |

کاش می‌شد دربارۀ روزهای مقاومت خرمشهر فیلم ساخت. سریال ساخت.

طبیعتاً منظورم از فیلم و سریال، آثار قوی و با بیان درستِ خاطرات و اتفاقاته.

چقدر کم‌کاری کردیم...

+  تاریخ چهاردهم دی ۱۴۰۳ساعت  18نویسنده زهرا_ض |

راست و درست میگه عالیجناب سعـدی:

مشکل درد عشق را

حل نکند

مهندسی...

+  تاریخ پنجم مهر ۱۴۰۲ساعت  18نویسنده زهرا_ض |

امروز نشسته‌ بودم پای تلوزیون. حاج محمود کریمی داشت زیارت اربعین می‌خوند.

از کجا؟ کربلا.

وسط زیارت‌نامه و روضه و اشک و آه، یه چیزی گفت که دلم بدجوری ریخت...

قطعا اینکه زیارت اربعین رو این مدلی دیدم و شنیدم رزقه؛ اما اون جمله‌اش هم به نظرم رزق بود.

رزق در رزق

#چقدر نام تو زیباست، اباعبدالله

+  تاریخ پانزدهم شهریور ۱۴۰۲ساعت  18نویسنده زهرا_ض |

بماند به یادگار، از شانزدهم مرداد هزار و چهارصد و دو.

با ساجده ساعت هفت شب، قرار گذاشتیم چهارراه ولیعصر. بعدش گفتیم و خندیدیم تا چهارراه طالقانی، بعدترش هم به درددل گذشت و تماشای تئاتر.

به کسی هدیه دادیم که متعجب بود. با تعجب میگفت این برای منه؟ چرا این کار رو کردین. ساجده هم یه لبخند روی لباش بود. من هم شروع کردم به تعارف کردن که نه بابا این چه حرفیه. یه هدیه کوچولو که این حرف‌ها رو نداره. با اینکه اون طرف که اینجا نمی‌خوام اسمش رو بنویسم خیلی خسته بود. یه چیزی تو مایه‌های جنازۀ متحرک. اما خب حس کردم همین هدیه چقدر حالش رو خوب کرد.

با این که تفاوت از زمین بود تا آسمونِ هفتم. اما شیرین بود.

خسته و کوفته یه ربع به یازده رسیدم خونه. موجودی حسابم، حسابی کم شده بود. اما دلنشین بود. شیرین بود. به یادموندنی بود :)

+  تاریخ هفدهم مرداد ۱۴۰۲ساعت  18نویسنده زهرا_ض |

چرا ناامیدان دوست دارند که ناامیدی‌شان را لجوجانه تبلیغ کنند؟

یک عاشقانۀ آرام

نادر خانِ ابراهیمی

+  تاریخ دوازدهم بهمن ۱۴۰۱ساعت  16نویسنده زهرا_ض |

خوب بودن، شکلی از خستگی در کردن است.

فردا شکل امروز نیست

نادر ابراهیمی

+  تاریخ بیست و هشتم دی ۱۴۰۱ساعت  19نویسنده زهرا_ض |

کاش می شد که عمر این شب ها ،مثل موهای مشکی ات کوتاه

به خودم وعده می دهم که برو ته این جاده می رسد تا ماه

بیست سال است یک نفر دارد، در دلم انتظار میکارد

بیست سال است دوستت دارم، از همان عصر دوم دی ماه

تب؟ ندارم نه حال من خوب است باخودم حرف می زنم؟ شاید

بهتر از این نمی شود حال شاعری که بریده نیمه ی راه

شعر با من بگو مگو دارد ، زندگی بچگانه لج کرده

نیستی و بهانه گیر شدم ... نیستی و بدون یک همراه

دوست دارم که با خودم باشم ، دوست دارم به خانه برگردم

چندروزی بدون مردم شهر ، فارغ ازهای و هوی دانشگاه

باخودم حرف می زنم، شاید راه کوتاه تر شود قدری

که به آخر نمی رسد این راه... نه به آخر نمی رسد این راه...

رویاباقری

+  تاریخ سیزدهم آبان ۱۴۰۱ساعت  22نویسنده زهرا_ض |

پاییز فصل شعره...

+  تاریخ بیست و ششم مهر ۱۴۰۱ساعت  21نویسنده زهرا_ض |

 

از سرشون زیاد بودی، کمت کردن...

+  تاریخ هفتم مرداد ۱۴۰۱ساعت  19نویسنده زهرا_ض |

برگشته بودی بشکنی من را، شکستی!
این زخم ها جز بانمک درمان نمیشد
ممکن نبود اصلا مرا از نو بسازی
تا این خرابه کاملا ویران نمیشد!

 

کارش به طغیان میکشد رودی که یک سد
راه وصالش را به دریا بسته باشد
اما اگر دریا نخواهد رود خود را...
اما اگر رود از دویدن خسته باشد...


می ترسم و اصلا برای تو مهم نیست
لعنت به این دلشوره های دخترانه!
حالا کجایی با تعصب پس بگیری
بغض مرا از دیگران شانه به شانه؟!

 

دیگر حواس پرت من پیش خودم نیست

یادم نمی ماند تمام حرف ها را

مادر نمی داند که دلتنگ تو هستم

وقتی نشسته می گذارم ظرف ها را

 


ازخانه بیرون می زنم در کوچه ها هم
دنبال ردپای تو دربرف هستم
گم می شوم دربین عابرهای این شهر
اینروزها یک دختر کم حرف هستم

 

هر بار بادی آمد از شهر تو گفتم،
شاید همین از بین موهایش گذشته
تومثل دنیای منی، هرچند دنیا
اینروزها از خیر رویایش گذشته

 

شاعر شدم تا درخیابان های این شهر
با این جنون لعنتی درگیر باشم
آهو همیشه در پی یک تکیه گاه است
ترجیح دادم درنبودت شیر باشم!

 

رویاباقری

 

+  تاریخ سیزدهم خرداد ۱۴۰۱ساعت  18نویسنده زهرا_ض |

گویا من با این جوش‌هام، تازه دارم به سن بلوغ می‌رسم :/

+  تاریخ هفدهم اسفند ۱۴۰۰ساعت  20نویسنده زهرا_ض |

امشب برای دومین بار فیلم شنای پروانه رو دیدم.

عجیب فیلم تلخیه.

دلم می خواست این فیلم رو به تموم والدین بعضی از محله‌های تـهران نشون بدم.

واقعن جا داشت اکران عمومی‌تر از عمومی‌ بشه برای بعضی جاها.

و الله الله از بازی جواد عزتی.

+  تاریخ یازدهم آذر ۱۴۰۰ساعت  23نویسنده زهرا_ض |

یه روزی می‌رسه تموم ما بالا سر یه جنازه

وایسیم و بگیم

«عزیزدلم

حالا بی‌حساب شدیم»

نه! نمیگم آدم می‌کشیم و می‌شیم قاتل.

یه موقعی بالای سر یه جنازه

از یه رابطه غلط و سمی

حالا یا عشق و عاشقی و از این حرفا باشه

یا نه، رفاقت مثلن

وایمیسیم

وقتی دونه‌های عرق روی پیشونی‌مونه

ضربان قلب‌مون تند شده

دست‌هامون خونیه

مزه‌ دهن‌مون تلخه

اما ته وجودمون آرومه

آرومیم که بلاخره پایان دادیم به یه خُره

خُره‌ای که کم‌کم

کم‌مون می‌کرد...

+  تاریخ بیست و نهم شهریور ۱۴۰۰ساعت  10نویسنده زهرا_ض |

صلاح کار کجا و من خراب کجا؟

ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا!

 حافظ

+  تاریخ چهاردهم مرداد ۱۴۰۰ساعت  23نویسنده زهرا_ض |