چند سال قبل ،فقط نامی شنیده بودم از رضا امیرخانی ،تعریف هایی شنیده بودم از "ارمیا"،کنار کتاب هایی ک میخواندم،رمان های مستور یا قبل از ان ؛رفته بودم از کتاب فروشی چند خیابان بالاتر یکی از کتاب های به گمانم پائلو کوئلیو را بخرم،فروشنده "من او" را پیشنهاد کرد،"من او" را نخریده برگشتم خانه.چندی بعد؛ اگر اشتباه نکنم هشتاد و هفت بود "ارمیا" را خواندم،اما به نظرم امد از ازن جنس کتاب هایی ست ک میشود  صفحات اخرش را یکی در میان خواند و اتفاق خاصی نیافتد و ماجرا از دست ندهی ،گذشت . . . میلم به خواندن "من او" بیشتر میشد."من او" را از کسی امانت گرفتم،چند روز بیشتر نگذشته بود،غرق شده بودم در علی فتاح و درویش و مه تاب !"من او" را دوست داشتم،از ان جنس کتاب هایی نبود ک بشود حتی یک صفحه اش را چند خطی خوانده و نخوانده رها کنی،هرچه به پایان کتاب نزدیک تر میشدم "من او" بیشتر در ذهنم کنار "روی ماه خداوند را ببوسِ"مستور برای اینک جزو بهترین کتاب ها باشد جا باز میکرد.جا باز کرد! "من او" شد یکی از بهترین هایی ک خوانده ام،مدتی بعد "من او" را هدیه گرفتم .رفته بودم انقلاب،احتمالا برای خرید کتاب دانشگاهی ،مثل همیشه سری زدم به کتاب سرای نیک،یادم هست چند داستان کوتاه از ابراهیمی برداشتم و "داستان سیستان" امیرخانی را خواستم،از "داستان سیستان" شنیده بودم اینک سفرنامه ست و . . . بعد از مدتی کتاب های ابراهیمی را خواندم و"داستان سیستان" ماند،شروع به خواندنش کردم ، چند صفحه ای گذشت اما مثل یک لیوان شربت خنک در اواسط بهمن ماه، نچسبید!عادت ندارم کتابی را به زور تمام کنم،"داستان سیستان" بسته شد و جا خوش کرد در کتاب خانه.نمایشگاه کتاب نود ،پارسال،"از به" امیرخانی را خریدم،کمتر از دو سه روز اگر اشتباه نکنم" ازبه" را تمام کردم، "از به" را هم دوست داشتم،نه به خاطر اصطلاحات خلبانی،نه به خاطر خیلی چیزهای دیگر ک اینجا مجال گفتن نیست،"از به" را دوست داشتم،حتی به کسانی ک امیرخانی نمی خواندند "از به" را پیشنهاد کردم و بُردند و خواندند و خوششان امد،مرداد پارسال ،"بیوتن" شد یکی از هدیه های تولدم،شروع به خواندن کردم،ارمیا داشت،ارمیا را می شناختم،همان ارمیایی ک چند سال پیش خوانده بودم پا گذاشته بود در سرزمین فرصت ها،امریکا !"بیوتن" را دوست نداشتم،با تمام وجود احساس میکردم این ارمیایی ک امیرخانی کنار خشی قرارش میدهد،پا هرجایی میگذارد ،فرق دارد با ارمیایی ک من چند سال پیش خواندم.اصلا  "بیوتن" را امیرخانی ننوشته بود،"من او"، "از به"، "ارمیا" هیج کدام شبیه "بیوتن" نبود."بیوتن" را دوست نداشتم_ندارم .چندی قبل از نمایشگاه کتاب امسال،متوجه شدم "قیدارِ" امیرخانی در راه است .خواندن "قیدار" بیشتر از سه _چهار روز طول نکشید،نه اینک از جنس کتاب هایی نبود ک بشود چند خطش را خوانده نخوانده رها کنی بلکه باید برمیگشتی چند صفحه ی قبل، چند سطر قبل، دوباره میخواندی،مارکر می کشیدی،دلت به حال شخصیت اصلی می سوخت،گاها همزادپنداری میکنی با قیدار نه به خاطر شهلا،سرِماجرای صفدر ، رابطه اش با سید گلپا!داستان گره ی نامعلومی ندارد،اما کِشِشی دارد ک تو را می کشاند 294 صفحه .

تاامروز بیست و دوم خرداد نقد کتاب "قیدار" رضا امیرخانی بود،با حضور جناب حسین فتاحی وخود امیرخانی،نقد اموزشی بود،نمیدونم من اونجا چکار میکردم،کمترینشون من بودم.خانم ها و اقایونی ک رمان رو می شناختند ،ساختار قصه رو بَلَد بودن و . . . امیرخانی دفاع خاصی نمیکرد،خیلی ساده تر از اون چیزی بود ک فکر میکردم ! یکی میگفت  چرا بعضی از کلمات رو جدا می نویسی ! یکی میگفت چرا شخصیت زن انقدر کمرنگ (با اینک خود من به عنوان،یک خواننده ی خانم،جای خالی اینک یه زنی باید باشه و فلان کنه و بهمان کنه روحس نکردم )یکی میگفت :چرا داستان انقد مردونه ست.یکی میگفت هیچ کس متوجه نمیشه قیدار چه سنی داره، چه شکلی ِ .(نشد بگم چرا هیچ کس متوجه نشد، اخه عزیز چرا از قول همه میگی؛این مرد کت پوشِ مُسِنی ک من الان می شناسم ،موهای جوگندمی داره ،ارمیای بیوتن ک نیست! )خلاصه !گفتن و گفتن و گفتن و نقد کردن وصد البته بعضی از نقد ها ایراد بنی اسرائیلی بود؛فقط یه جا تقریبا اتیش گرفتم ک یکی خیلی اروم ک فقط اطرافیانش بشنَوَن گفت :معلوم کار سفارشی بود . جناب امیرخانی دُرُس حسابی دفاع نمیکرد،نمیدونم این کار درسته یا اونایی ک اونطوری در مقابل اثر هاشون جبهه میگیرن !"قیدار" رو دوست دارم ،مثل "من او" ،مثل "از به" .نمیدونم کتاب بعدی امیرخانی چی هست و کی منتشر میشه فقط اینو میدونم ک رابطه ی من با کارهای امیرخانی داره سینوسی میشه !

 


برچسب‌ها: ارمیا, من او, از به, داستان سیستان
+  تاریخ بیست و دوم خرداد ۱۳۹۱ساعت  19نویسنده زهرا_ض |