تبليغاتX
قاصدک


قاصدک



 

سلام

 

این روزها زیاد یاد ماه رمضون پارسال می افتم. یاد خنده ای که پارسال بعد ازشش ماه دهم- یازدهم ماه رمضون روی لبم نشست.

ماه رمضون پارسال اتفاق خوب زیاد داشت .

از نمایش شب آفتابی که امسال نمیدونم چرا اجرا نشد بگیر...... تا کار خیر.

اتفاق شیرین، اتفاقی که باعث کار خیر بشه و بشه یه صفحه از دفتر خاطراتم.

به "خیزش عروسک ها" فکر میکنم، به همون ایده ی زیبایی که پارسال ماه رمضون  آقای نجف زاده دادن.

این روزها به خیزش عروسک ها فکر میکنم. به اینکه کودکی با آرزوهایی بزرگ اما دستانی ناتوان و قلبی شاید امیدوار ، نگاهش به نگاه ماست .

شاید دختر بچه ای آرزوی این رو داشته باشه  که عروسکی داشته باشه با موهای طلایی که شب موقع خواب اون رو بغل بگیره و چشمای کوچولوش رو روی هم بزاره!

شاید یه ماشین اسباب بازی قرمز رنگ بشه تموم رویاهای یه پسر بچه که از صبح تا شب سوارش بشه و توی دنیایی سیر کنه که از فقر و غم اثری نباشه.

این روزها به طرح "خیزش عروسک ها2 "فکر میکنم. پیش خودم گفتم حالا که آقای نجف زاده بنا به ماموریتی که رفتن ،سرشون شلوغه. خودمون دست به کار بشیم.

فکر میکنم خریدن یه هدیه ی کوچولو برای بچه هایی که توی بیمارستانن یا توی پرورشگاه. یا بچه هایی که توی خونه با فقر دست و پنجه نرم میکنن یا بچه هایی که  توی خیابون ها با بسته های آدامس از لابه لای ماشین ها رد میشن، توی این ماه زیبا خیلی کار شیرینی!

نشوندن گل خنده روی لبهای کوچولو بچه ها مگه میشه کار شیرینی نباشه!

به امید روزی که غم سراغ بچه ها نیاد!

 

فاطمه***محکم از خیزش عروسک های 2 میگوید.9/6/88

کامران نجف زاده از خیزیش عروسک های 2 میگوید.18/6/88

ندا از خیزش عروسک های 2 میگوید.19/6/88

 

 

                 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                                ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                                               ـــــــــــــــــــــــــــــ

 

این روزها کتاب "دا" رو نمیتونم یه لحظه زمین بزارم. عجیب این کتاب ادم رو جذب میکنه!

وقتی خودم رو میزارم جای راوی با اون همه مصیبتی که کشیده به این فکر میکنم که اگه من تو اون شرایط بودم ، میتونستم دوام بیارم یا نه! بعد خودم جواب خودم رو میدم و میگم: نه بابا! تو صبرت اندازه ی همین مشکلات روزانه نیست. صبر سیده زهرا حسینی رو توی اون روزهای خرمشهر  با صبر خودت مقایسه نکن.

(امروز هم یعنی 9 شهریور خانم سیده زهرا حسینی مهمون ماه عسل بود.

چقد این مهمون ماه عسل خوشحالم کرد.

منم مثل احسان علیخانی فکر میکردم، با اون همه مصیبت و دردی که کشیده با اون همه صحنه ای که دیده الان باید خیلی افسرده باشن.ولی ایمان که بالا باشه آدم راضی میشه به رضای معبودش.)

 

 

نوشته شده در نهم شهریور 1388ساعت 16:27 توسط زهرا| |


Design By : Night Skin