تبليغاتX
قاصدک


قاصدک



 

 

حوصله هیچ کاری رو ندارم.تو اتاقم تنها نشستم، ناخدا گاه پا میشم و به سمت کتاب خونه میرم ، حافظ رو برمیدارم بعد چشمم می افته به هشت کتاب سهراب سپهری، با هر دو کتاب به اتاقم بر میگردم. لبه تخت میشینم حافظ رو باز میکنم اما حسش نمیاد. احساس میکنم نمیتونم حافظ رو اینجا بخونم میشینم روی زمین حافظ رو باز میکنم  با خوندن اولین غزل هوش از سرم میره، چند بار دوباره از اول می خونمش ، هر دفعه بیشتر عاشق این شعر میشم، دفترم رو باز میکنم و شعر رو یادداشت میکنم.

حافظ رو ورق میزنم هر شعری که میخونم فایده نداره دوباره همون شعر میاد تو ذهنم. تصمیم میگرم به سراغ هشت کتاب سهراب برم. پا میشم و روی صندلی میشینم و پاهام رو دراز میکنم روی تخت. اولش خندم میگره از این تناقض بعد میگم نه صد درصد هر کدوم یه قشنگی خاص داره.

مثل همیشه با خوندن سهراب آرامش میگیرم. یه جورایی دغدغه هام یادم میره.

واحه ای در لحظه رو میارم بیت اولش رو می خونم کتاب رو می بندم و چشمام رو روی هم می زارم و ادامه اش رو از حفظ میخونم * پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصد هایی ست که خبر می آرند  از گل وا شده ی دور ترین بوته ی خاک ......* بعد دنبال شعر سوره تماشا میگردم. پیداش میکنم با خودم محکم تیکه ی اول شعر رو میخونم* به تماشا سوگند/ و با آغاز کلام / و به پرواز کبوتر از ذهن/ واژه ای در قفس است.*

با خودم فکر میکنم چند وقت برای دل خودم چیزی ننوشتم.

به خودم میگم دستت به قلم میره اما جمله ها رو مدام توی سرت سانسور میکنی.

به فکر آزادی واژه ها از قفس ذهن می افتم.

واژها های قدیمی که در پس کوچه های ذهنم جا خوش کرده اند

مدام تکرار میکنم: بگذار دلت بگوید و دستت بنویسد.

همان واژهای دلی.

 

+ ادامه مطلب هم همون شعر حافظ که جدیدا بد جوری عاشقش شدم.

 

خدا همیشه پشت و پناهت

یاعلی


ادامه مطلب
نوشته شده در سی ام بهمن 1387ساعت 8:50 توسط زهرا| |


Design By : Night Skin