قاصدک
سلام عمر خود گم نکنيم که المثني ندارد.( آیت الله امجد) این روزا دلم بد جوری برای خدا لک زده! میدونی چی شد؟ حواسم نبود دست خدا رو ول کردم و دوباره گم شدم. دلم براش تنگ شده. نگام تشنه ی دیدنشِ. دستام تشنه ی گرمی دستاش. این روزا شعر زیر رو با خودم زمزمه میکنم. وقتی میرسم به اون جاهایی که ستاره زدم بیشتر بهش فکر میکنم. شعر رو عوض میکنم و اون یه تیکه رو از زبون خودم میگم. کاری هم ندارم که وزن شعر بهم میخوره. *** بی سر انگشت من گِل بی حالتی رازی از من نپرس تو که بی طاقتی تا که دریا منم پُره ماه و پری ماهی تشنه را به کجا میبری؟ خواندمت آمدی تا تماشا کنی *میگریزی ز من که چه پیدا کنی؟ آشتی کن، مرو هر سلامی منم اول و واسط تو هر سلامی منم هیچکس مثله من به تو فرصت نداد *آه این قصه را زود بردی ز یاد وقتی گم شدی در مه *به که بخشیدی عمر بی برگشت از من سالها دوری عاقبت روزی باز خواهی گشت *** *میگریزم ز تو که چه پیدا کنم؟ *هیچکس مثلِ تو به من فرصت نداد/ آه این قصه را زود بردم ز یاد! *به که بخشیدم عمر بی برگشت؟ من گشمدم ؛برام دعا کن پیدا بشم. خدا پشت و پناهت یاعلی

| Design By : Night Skin |



