تبليغاتX
قاصدک


قاصدک



سلام

 

و دوباره صبحی دیگر ، درست مانند دفعه قبل.

با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم. هنوز اذان صبح را نگفته بودند.اولین کسی بودم که بالای تلفن رسیدم اما جرات بداشتن گوشی تلفن را نداشتم.

بابا سریع از اتاق خواب بیرون اومد گوشی را برداشت. مکالمه اش در حد چند ثانیه بود. دلم شور افتاد. نکنه مثل دفعه قبل....

حدسم درست بود این تلفن هم مانند نلفن بی موقع چند سال قبل خبر بدی با خود داشت.

و این بار مادر بزرگم. مادر بزرگی که مانند مادربزرگ قصه ها مهربان بود.

مادر بزرگم پر کشید و ما را تنها گذاشت.

دلم میخواهد چشمانم به روی قاب عکسش خیره بماند. همین!

الان تازه میفهمم چرا چند روز پیش دلم گرفته بود.

 

 

خدا همیشه پشت وپناهت

یاعلی

 

 

 

 

نوشته شده در دوم آبان 1387ساعت 8:29 توسط زهرا| |


Design By : Night Skin