قاصدک
سلام خدایا ! چگونه زیستن را تو به من بیاموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت. ( دکتر علی شریعتی) یه مدتیه که به دنبال کودکیم میگردم، به دنبال اون دل ساده ای که داشتم. به دنبال اون نگاه معصومانه ای که به هر کس میدوختم. دلم هوای کودکی ام را کرده همون موقع که مجبور نبودم به اقتضای محیط و به اقتضای آدم های اطراف چهره ای تازه به خود بگیرم. همون موقع که خنده هایم از ته دل بود و واقعی. همون موقع که برای تر کردن گونه هام احتیاجی به بهونه نداشتم. همون موقع که بزرگ شدن رویایی بود برام که شب و روز بهش فکر میکردم و توی دل خودم نقشه ها میکشیدم که اگه من بزرگ بشم دیگه مامان میزاره فلان کار رو انجام بدم. اما نمیدونستم بزرگ شدن یعنی از دست دادن خیلی چیزا. همون موقع که یه خنده ی واقعی روی لبام میشست وقتی بابا دستشو مشت میکرد و بهم میگفت اگه زورت رسید دستمو باز کنی هرچی توش بود ماله خودت ، به یک دقیقه نمیرسید که دست بابا رو باز میکردم و اون شکلات یا آبنبات رو سریع باز میکردم و میزاشتم تو دهنم ، اون موقع فکر میکردم خیلی زورم زیاده و کلی خوشحال میشدم که تونستم دسته بابارو باز کنم اما این بابا بود که مشتشو خیلی آروم بسته بود تا دختر کوچولوش بتونه سریع دستش رو باز کنه اون موقع که با همون قده کوتاهم خیلی بیشتر از الان به خدا نزدیک بودم. شاید من اون سادگی نگاه های کودکی ام را در پس این پیچ و خم های عمر فراموش کردم! راستی تو میدانی من کودکی ام را در کدوم کوچه جا گذاشته ام؟ دیگر لواشکی به دلم پر نمیزند قاشق زنی به پشت پنجره قاشق نمیزند بادبادکی به آسمان سپیدم نمیرود دیگر دلم ز، روی آتش گرمی نمیپرد قلک شکستنی مرا به ثروت بی حد نمیبرد شاعر: کیوان شاهبداغی خدا همیشه پشت و پناهت یاعلی

| Design By : Night Skin |


