نگران ک باشی برایت فرق نمیکند دقیقا در کجا قرار گرفته ای ! ذهن یا پاهایت تو را به انجا اورده اند ؟! برایت فرقی نمیکند روی مبل، روبه روی تلویزیون نشسته باشی و یک فنجان چای دستت باشد یا میدان صادقیه را پیاده راه بیافتی طرف پونک ! نگران ک باشی برایت فرقی نمیکند دیگران از چه دریچه ای نگاهت میکنند ،دلشان برایت بسوزد یا حتی چپ چپ نگاهت کنند.نگران ک باشی برایت فرقی نمیکند! نگران ک باشی کلافه میشوی. نگران ک باشی دل اشوب می شوی .دهان باز نمیکنی ! نه از سر صبوری ،"نون" نگرانی از لبانت بیرون نیامده طرف مقابل دلیلش را میخواهد تو می مانی کلی دلیل بی علت ! کلی دلیل ک نمیدانی کدامشان را اول بگویی یا اصلا کدامشان را بگویی ،لب میگزی ،طرف مقابلت فکر میکند زیاد از حد صبوری،از این فکر خنده ات میگیرد ،خنده نه ،تلخند ،اما طرف مقابل این خنده را دلیل شادیت می داند و تو می مانی اتهام به صبوری ، اتهام به خوش زیستن و البته خوب زیستن !
عجب !
× × : تیتر امانتی ست از "الف نون "
× × × : نمیخواستم اپ کنم ،تا بعد سفر، اما . . . !
× × × × : شما به بزرگی خودت پریشون حالی منو ببخش .
+ نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1391ساعت 21:41|   توسط زهرا
|
× × : دلم برادر میخواد ! یک عدد داداشی ک از من بزرگتر باشه.باهم دعوامون بشه ،نزارم فوتبال ببینه ،موقع شام حواسش ک پرت شد نمکدونو خالی کنم تو بشقابش ،تو نوشابه اش نمک بریزم ،ساعت یازده شب مجبورش کنم از سوپری سر کوچه کرانچی بخره ،مهربون باشه ،توی کفشش اب بریزم ،شارژر گوشیش رو قایم کنم ،تو یقه اش یخ بندازنم ، کتابی ک داره میخونه رو قایم کنم ،تاریخ گوشیش رو دست کاری کنم ،کف دستش با خودکار مشکی بنویسم "شلوغه" ،از همون یه ربع اول ک مامان بابا میرن بیرون هی غُر بزنم چرا نمیان ،دوستاش ک زنگ میزنن کارش دارن الکی بگم نیست یا الکی بگم زنگ بزن به فلانی کارت داره ،لیست شماره هایی ک save داره تو گوشیش پاک کنم،خودکار cancoهای خودمو با بیک های اون عوض کنم ،وقتی داره لامپ اتاقو عوض میکنه هی روشن خاموش کنم چراغو.
نگید این کارا مردم آزاری،من انقد دوست داشتم داداش داشتم و . . . !
× × × : ببینم، تا حالا گفته بودم چقدر دلم می خواست یک برادر داشتم؟
یک برادر بزرگ تر که دوستش داشته باشم، که دوستم داشته باشد.
که وقت هایی که دلگیر می شوم، محکم بغلم کند و بگوید: "من اینجام خواهر کوچولوی من"
سه خط از یکی از پست های "سمیرا راهی "به امانت .
× × × × : ان شالله جمعه عازم مشهدم ،سفرِ و خطر .حلال کنید لطفا :)
× × × × × :فراخوان وبلاگی قیام مجازی
× × × × × × :جایی خوندم از حسین پناهی : اجازه . . . !اشک سه حرف ندارد . . . اشک خیلی حرف دارد .
+ نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 18:23|   توسط زهرا
|
دوشنبه صبح از خواب بسی شیرینم میزنم
میرم نمایشگاه کتاب ! تا پامو از پله های مترو میزارم بالا یادم می افته چند روز پیشt.v اعلام کرد،امسال تاکسی بانوان گذاشتن،نیشم باز میشه و تو دلم به اقایونی ک باید اون همه راهو تو افتاب پیاده بیان می خندم.
هرچی میرم جلوتر از وجود تاکسی ناامید تر میشم؛حالا تاکسی بانوان بماند !یاد علی دایی می افتم ، ک بعد تصادفش گفته بود " اگه شما ایربگ این ماشینو دیدید ،منم دیدم "
حالا نمیدونم بخت باکی یار بوده با تاکسی رفته سمت شبستان.راه می افتم به سمت شبستان و همینطوری زیر لب . . .
پشت درب های سالن های عمومی می مونم تا راس ساعت 10 درها باز بشه ! این همه هماهنگی
بلاخره میرم از سالن شماره یک شروع میکنم به دیدن !یادم می افته !بعد از ظهر هم باید برم جایی
ترجیح میدم برم سراغ لیستی ک نوشتم .از این سالن به اون سالن.یعنی من میدویدم رسما تو نمایشگاه امسال !اگر نمایشگاه امسال دختری رو دیده بودید ک می دوید بین غرفه ها و سالن ها اون من بودم
برای استراحت گفتم یه ذرت مکزیکی بخورم ک نمیدونم کدوم ادم خلاقی ایده داده بود توی ذرت مکزیکی چیپس بریزن !
لیست کتاب ها ک خریداری شد،برمیگردم دوباره طرف مترو و همون یاداوری حرف های علی دایی طفلک .برمیگردم سمت خونه !نزدیکترین ایستگاه مترو به خونه هنوز پله برقی هاشُ درست نکردن،اخرین پله هارو ک میام بالا این شکلی میشم 
رسیدم خونه نهار خوردم نیم ساعت استراحت کردم ،راه افتادم طرف فردوسی !دوباره همون مترو و پله هاش !خداروشکر ایستگاه فردوسی مشکل پله نبود .از میدون فردوسی تا خیابون سمیه رو پیاده میرم.یه مراسم بود برای تجلیل از مقام استاد!بن های کتاب رو هم ک تو پست قبل گفتم می گیرم و ساعت تقریبا هفت برمیگردم طرف خونه ،دوباره همون مترو!
سه شنبه پا میشم دوباره میرم نمایشگاه ،دوباره همون مترو و همون پیاده روی ها مثل دیروز.با این تفاوت ک سه شنبه رفتن نمایشگاه به صورت عمودی بود و برگشتنم به سمت خونه به صورت افقی و در اخر یک عدد زهرای شبه انسان زنده برگشتم خونه دوباره همون مترو !
چهارشنبه صبح.پا میشم از شرق تهران راه می افتم طرف غرب تهران !برم خونه دوستم. دوباره همون مترو و پله ها.غروب ساعت پنج برمیگردم دوباره همون پله ها !
پنج شنبه صبح .دوباره راه می افتم طرف خیابون سمیه !با این تفاوت ک کَم کَم داره از پا می افتم .تقریبا تا ساعت یک و نیم هم اونجام.میام خونه نهار میخورم ،میخوابم، خواستم اپ کنم ک پاشدیم خانوادگی رفتیم بیرون
این میشه ک الان اخر هفته من میمونم و چنتا تاول درست وحسابی بزرگ وشدیدا دردناک روی انگشت های پام
برچسبها:
نمایشگاه کتاب,
مترو
+ نوشته شده در پنجشنبه 21 اردیبهشت1391ساعت 22:29|   توسط زهرا
|
× × : مثل همان روزهایی ک محکوم بودی به این ک حالت رو به راهی ک تو دوست داری نباشد ! حالا هم دلت محکوم شده است به این ک حالت خوب باشد ! خوب ک البته نه از تمامی جهات ،خوب از بعضی جهت هایی ک . . . ! خوب دیگر ! چه فرقی میکند ! اصلا شاید خوب بودن حال ،جهت نداشته باشد .چیزی ک الان مهم است این است ک حالم خوب است ، چه بی جهت ، چه با جهت !
× × × : روزهای سختی درپیش دارم ، روزهای سختی ک دوستشان دارم ، مثل روزهای پاییز !هنوز نیامده مِهرشان به دلم نشسته است .
× × × × : دیشب یه دوست مشترک "sms" زده ،"گوشی فلانی رو دزدیدن،میگه شماره کسی رو نداره" ،و من درست در همون لحظه به این فکر میکنم چه دزد باشعوری ! یه کاری کرد شماره منو نداشته باشه .
× × × × × : هنوز هم من آهنگ های مورد علاقه ام را گوش نمی کنم !
× × × × × × : خیلی مزه میده از جایی هم ک اصلا فکرش رو هم نمیکنی بهت بُن کتاب بدن ،حتی اگه مبلغش کم باشه .
× × × × × × × : لیست کتاب های خریداری شده از نمایشگاه نمیدونم چندم بین المللی کتاب در ادامه مطلب .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت1391ساعت 18:59|   توسط زهرا
|
اگر یک روز از هفته بودم : پنج شنبه !البته فعلا ! کل هفته رو به شوق اودن پنج شنبه سپری میکنم ؛)
اگر یک عدد بودم : 9 . نُه !
اگر جهت بودم : شرق !جایی ک هر روز خورشید . . .
اگر نوشیدنی بودم : شربت بهار نارنج
اگر درخت بودم : درخت اقاقیا ،تو یه کوجه بن بست ک دیوار های کاهگِلی داشته باشه.
اگر میوه بودم : سیب سبز .
اگر گل بودم : گل مریـــم .
اگر می تونستم برگردم به سالهای دور :دوست داشتم زمان اما علی (ع)زندگی میکردم.
اگر فصل بودم : بی گُمان ، پاییز !
اگر اب و هوا بودم : کمی تاقسمتی بارانی ؛) ک شوق بارش بارون رو حس کنم .
اگر زمان بودم : جایی بین اتمام امروز و اغاز فردا .
اگر یک خیابان بودم : جایی شبیه خیابان ولیعصر . دوطرف درخت های سربه فلک کشیده با جوی اب های بزرگ.
اگر کوچه بودم : (گفتن نداره دیگه همه میدونن ) کوچه مروی :)
اگر یک فیلم بودم : کازابلانکا ! ریــک .
اگر شعر بودم : عشق من با خم ابروی تو امروزی نیست /دیرگاهی ست کزین جام هلالی مستم
اگر یک شهر بودم : اصفهان
اگر یک آثار باستانی بودم : سی و سه پل . (البته ترجیحا با زاینده رود لبریز از آب )
اگر یک شخصیت کارتونی بودم : نوک سیاه ِ خانه مادربزرگه . ( با همون ریتم خاص حرف زدنش )
اگر ماهی از سال بودم : مُرداد دیگه !
× × : آخیش ! انقده دلم برای از این جنس پستا تنگ شده بود !
+ نوشته شده در چهارشنبه 13 اردیبهشت1391ساعت 13:47|   توسط زهرا
|
× × :گاهی جواب حالت را نه در صدای چاوشی پیدا میکنی نه فلاحی و خواجه امیری و . . . !
گاهی دلت یک نوای سنتی میخواهد ! " ساغرم شکست ای ساقیِ" عقیلی !
ساغرم شکست ای ساقی ، رفته ام ز دست ای ساقی
در میان طوفان
بر موج غم نشسته منم ، در زورق شکسته من ای ناخدای عالم
تا نام من رقم زده شد یک باره مُهر غم زده شد بر سرنوشت ادم
ساغرم شکست ای ساقی،رفته ام ز دست ای ساقی
تو تشنه کامَم کُشتی، در سراب ناکامی ها، ای بلای نافرجامی ها
نبرده لب بر جامی می کشم به دوش از حسرت ، بار مستی و بد نامی ها
بر موج غم نشسته منم ، در زورق شکسته من ای ناخدای عالم
تا نام من رقم زده شد یک باره مُهر غم زده شد بر سرنوشت ادم
ساغرم شکست ای ساقی ، رفته ام ز دست ای ساقی
حکایت از چه کنم ؟شکایت از که کنم؟
که خود به دست خود آتش بر دل خون شده ی نگران زده ام
بر موج غم نشسته منم در زورق شکسته منم ای ناخدای عالم
تا نام من رقم زده شد یکی باره مُهر غم زد شد بر سرنوشت ادم
تو تشنه کامَم کُشتی، در سراب ناکامی ها، ای بلای نافرجامی ها
نبرده لب بر جامی می کشم به دوش از حسرت ، بار مستی و بد نامی ها
بر موج غم نشسته منم در زورق شکسته منم ای ناخدای عالم
تا نام من رقم زده شد یکی باره مُهر غم زد شد بر سرنوشت ادم
ساغرم شکست ای ساقی
رفته ام ز دست ای ساقی
× × × : کامنت ها ، همچنان بـــاز !
× × × × : لینک دانلود این ترانه .

+ نوشته شده در دوشنبه 11 اردیبهشت1391ساعت 10:18|   توسط زهرا
|
گاهی چیزی آزارت می دهد ، مثل فُقدان ها ، نبودن ها و نیستن هایی کـِ هرکسی در زندگی طعمش را یا چشیده است یا خواهد چشید یا شاید دارد می چشد ! گاهی چیزی از درون خودت می شود سبب آزار! نه آزار دیگری !آزاری کـِ فقط به خودت می رسد !نه جسمت بلکه روحت !چیزی شاید شبیه خوره !یا چیزی تیز تر از دندان های یک خوره !آرام آرام جلو می اید ! کَم کَم ، کَمَت میکند.از قلب شروع میکند و آخرین جایی کــِ دندان میزند مغز است . آن هنگام است کــِ تو جایی قرار میگیری بین هستی و نیستی !گیج ومات !نگاهت رنگ ندارد ،دستانت قرمز است و چند لکه خون بر پیراهنت ! میخواهی فریاد بزنی اما صدا در گلویت گیر میکند !به سرفه می افتی اما خودت، صدای سرفه ات را نمی شنوی ! تنها صدایی کــِ در گوشت می پیچد ،ضجه ی کسی ست کــِ آوایش بی نهایت شبیه صدای توست ! مستاصل وار چشم می چرخانی ،شاید کسی را بیابی اما تو با خودت تنها شده ای !از گریه به هق هق می افتی اما چشمانت و اشک . . . ! با صدای قطار به خودت می ایی ،قطار رفته است و تو مانده ایُ ایستگاهی خالی و چمدانی در دست ،حواست هست از این قطار هم جا ماندی .
پ.ن 1 : برداشت از این پست کاملا آزاد نیست !
پ.ن 2: کامنت ها باز !
پ.ن 3 :این روزها حالم مثل "اوس محمود ِ" زیر تیغ ِ !
پ.ن4: تئاتر"بانوی اب و آئینه" رو از دست ندید .
+ نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت1391ساعت 18:22|   توسط زهرا
|
× × :فتوبلاگم با " بهار در بهشت زهرا (س) به روز شد .
× × × : اسپیکر را کَم کَم ، کَم کنید.
× × × × : دلگیر نشو از آدم ها
نیش زدن طبیعت شان است
سالهاست کــِ به هوای بارانی میگویند:
خــــــراب !
× × × × × : به قول عزیز دلی ،این روزها یک عدد زهرا به دعاهاتون اضافه کنید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 25 فروردین1391ساعت 20:57|   توسط زهرا
|
با چه آهنگی(موسیقی ، ترانه)لیز میخورید توی خاطره ها ؟!
چه خاطره ای ،تلخ یا شیرین ؟!
+ نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین1391ساعت 13:25|   توسط زهرا
|
بهار
و این همه دل تنگی ؟ !
نه ،
شاید فرشته ای
فصل ها را به اشتباه
ورق زده باشد.
رضا کاظمی

× × : تیتر ، شعری از آرش پور علیزاده .
× × × : واقعا نمیدونم ! دل تنگ ِ ، دلم تنگ ِ .
× × × × : خیلی بد ِ ،ندونی چته ها ! خیــلی !
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین1391ساعت 21:25|   توسط زهرا
|
یک لحظه خواستم.
چون کودکی که ناشیانه دست در آتش فرو بَرَد
خواستم تو را
آن سطر ها گذشت و
حالا
این پیریِ مدام
مرگ را زیبا کرده است
آنقدر
که کوه ِ کنار خانه ام
حتی اگر آتشفشان کند
از ایوان و غروب و قهوه ای که تازه ریخته ام
نخواهم گذشت
من که با ماه
از پنجره ات می آمدم
روزهاست
پشت پیغام گیر
گیر کرده ام
دردیست
دردیست
دردیست
خونت جوان بماند
و پایت پیر شود.
گروس عبدالملکیان
+ نوشته شده در دوشنبه 21 فروردین1391ساعت 16:53|   توسط زهرا
|
نبودنت را دوست دارم ،اینک ِ نیستی آشوبم را زیاد میکند ،قرارم را بی قرار می کند ، ماتم میکند ، گنگ و لال ؛ انگار نیستم اما ؛شیرینی دارد ک ِ دلم را نمی زند .اینک ِ نیستی شب ها سخت خوابم می برد ، پیاده جایی نمی روم ، آهنگ مورد علاقه ام را گوش نمی دهم ،تاریکی سینما رو دوست ندارم ؛اما در تاکسی سر به شیشه ِ پنجره تکیه نمی دهم .اینک ِ نیستی خوب است ! "ن" نبودنت اولین " ن" زندگیم است ک ِ دوستش دارم ! دلم برای لحظاتی ک داشتم تنگ می شود . برای اینک ِ با پای پیاده راه بیافتی در خیابان اشرفی اصفهانی و برایت مهم نباشد چنتا اتوبوس با صندلی های خالی از کنارت عبور میکنند.حتی دلم تنگ ِ لحظاتی می شود ک ِ با بغض طول کوچه را طی می کردم و زمزمه میکردم "دوباره کم میارمت " ! این دل ِ نا کوک ک ِ بسیار یاد روزهای پاییز میکند ! دلم تنگ می شود ، گاهی می گیرد ،گاهی شور میزند ،نه برای تو ! نبودنت خوب است ! درد ک دارد ، اما همین درد شده است مُسَکِن این روزهای من .تقصیر تو بود ، تو دست گذاشتن زیر چانه و زل زدن به روبه رو را عادتم کردی ! خنده دار نیست ، من و چای سرد ، اما انقدر پر رفت و آمد بودی در خیالم ک چای من سر می شد. حالا من دیگر دوست ندارم "کازابلانکا" را ببینم ،مطمئنا وقتی می روم اصفهان ، لابه لای آن همه کتاب دنبال فیلم نامه "کازبلانکا" نمی گردم،میدانم عمه گز ها و پولکی ها را کجا می گذارد .
پ.ن:
این پست هم مثل ِ پست
" خرداد پر از حادثه است اما نه ، من به دی شک دارم " !
هر گونه برداشت کاملا آزاد .
+ نوشته شده در دوشنبه 21 فروردین1391ساعت 11:50|   توسط زهرا
|
× خیلی بدِ وقتی کتابی رو ک 4-3 سال پیش خوندی رو دوباره ورق میزنی با هر صفحه اش یاد کسی بیافتی ک خودت گذاشتیش کنار !
× خیلی بدِ وقتی دلت پیاده روی میخواد ،هر روز بهونه بیاری نری ! ک مطمئنی با اولین قدم چه ناخودآگاه ، چه خودآگاه ، چه اجبار و چه اختیاری باید خیال ببافی !
× خیلی بد ِ بری "عادت میکنیم " زویا پیرزاد رو بخری ،شروع کنی به خوندن با خودت بگی میشه پناه برد به کتاب و فکر نکرد ! اما خستگی " آرزو "ی "عادت میکنیم" به تو هم سرایت کنه.
× خیلی بد ِ هی پشت گوش میندازی ک زنگ بزنی و حال مرضیه رو بپرسی !
× خیلی بد ِ "وسعت معنای انتظار " ابراهیمی رو برمیداری بخونی ، بعد می فهمی همین چند وقت پیش خوندیش و می بندیش میزاریش کنار !
× خیلی بد ِ حال نداری بری سراغ کتاب " پدر و مادر ما متهمیم " شریعتی !
× خیلی بد ِ خودکار بیک نداری و مجبوری با Canco”" بنویسی !
× خیلی بد ِ احسان خواجه امیری البوم تازه منتشر نمیکنه !
× خیلی بد ِ موهاتو ک قبل نوروز زدی ،حالا حالت از مدلش بهم بخوره؛نشه هم کاریش کرد !
× خیلی بد ِ دلت بخواد اپ کنی و ندونی چی باید بنویسی !
× خیلی بد ِ ایمیل هات باز نشه !
× خیلی بد ِ آدرس جی میل ِت رو کسی نداره !
× خیلی بد ِ قبل از نوروز کتاب اینترنتی خریده باشی و هنوز به دستت نرسیده باشه !
× خیلی بد ِ شبا رادیو هفت نمیده !
× خیلی بد ِ حال نداری عکسای سفر محلات پارسال رو بریزی رو “CD “ بدی دختر عموت !
کلا پریشونم ؛ شما ببخشید !
+ نوشته شده در یکشنبه 20 فروردین1391ساعت 12:33|   توسط زهرا
|
پارسال همین روز ، نوزدهم فروردین نود راهی دیاری شدم ک بارش نور را از گوشه گوشه اش حس میکنی . هنوز هم اون سفر برای من مثل یه خواب ِ ، مثل یه رویا ! یه رویایی ک نمی خواستی تموم بشه !نوزدهم فروردین نود قرار بود ساعت یک و نیم ظهر پرواز داشته باشیم. اما پرواز تاخیر داشت ، اعلام کردن چهار و نیم عصر ، حول و حوش ساعت چهار هم اعلام کردن هشت شب ! این تاخیر ها برای همه حس ناخوشایندی داشت ،قرار بود بیست و یکم اسفند هشتاد و نه بریم ، اما به خاطر بیداری اسلامی عربستان ویزا نمی داد ! راستش این اتفاقا برای من و خانواده من زیاد عجیب نبود. یادمه وقتی رفتیم سوریه، به فرودگاه دمشق ک رسیدیم خلبان اعلام کرد به خاطر وضعیت جوی نمیتونم فرود بیام و برگشتیم مهرآباد .فروردین هشتاد و هفت قرار بود بریم کربلا ک ویزا ندادن ، همین مشهد هم بخوایم بریم یا یه هواپیما سقوط کرده تو فرودگاه هاشمی نژاد یا یه قطاری از ریل خارج میشه یا تو بازار رضا بمب میزارن یا . . . وقتی هنوز تو اسمون بودیم هم هنوز شک داشتیم ک ایا میریم ، میرسیم یا نه ! اما وقتی پا گذاشتیم تو فرودگاه جده دلمون اروم گرفت ! وقتی نشستیم تو اتوبوس و حرکت کردیم به سمت مدینه دیگه مطمئن شده بودیم برگشتی تو کار نیست !روزهایی ک مدینه بودیم با اون گرمای زیاد با اون دو روز اخر ک به خاطر گرد و غبار اعلام کردن زیاد نرید حرم ک بیمار نشید و بتونید محرم بشید. کنار قبرستان بقیع ک پر بود از پلیس های عربستان و با پرس و جو فهمیدیم یه نفر ایرانی بر ضد شاه عربستان شعار داده . لحظاتی ک تو مسجد شجره محرم شدیم و من بعد از خوندن نماز هم دستم خون اومد و هم قسم خوردم. وقتی محرم بودیم و رفتیم طرف مسجد الحرام اون همه ملخ روی زمین ! وقتی پله ها رو می اومدیم پایین صدای بابا ک گفت حالا چشماتون رو باز کنید . اون سجده ،اون حرفای یواشکی در گوش خدا ،طوافی ک باید حواست رو جمع میکردی برنگردی پشت سرت ، اولین نماز صبح مقابل کعبه ،دو رکعت نماز ، خانمی ک همون موقع ازم تلفظ درست "والضالین " رو خواست ، روزهایی ک می نشستیم و فقط چشم میدوختیم به کعبه،اون حس ناب و خواستنی و تمامی لحظات خوب و دوست داشتنی ک مثل رویا بود .
× × : اللهـــم الرزقـنا !
× × × :
خواستم که کم بیارم ،خواستم بگم خستمـ ـ ـ ـه
حس کـــردم اما هنوز ، دسـت تـو، تو دسـتمـــــه
خواستم که کم بیـارم ،"لا تقنـطوا" نمی ذاشـــت
"مــن رحــمـة الله ِ" تــو بذر امــیـدُ مـی کـاشـــت
احسان نمازی

+ نوشته شده در شنبه 19 فروردین1391ساعت 10:5|   توسط زهرا
|
شهر دوست داشتنی من ! نه به واسطه ی پایتخت بودنش ،نه به خاطر اینکــِ میلاد دارد ، نه به خاطر اینکــِ از شرق تا غربش از جنوب تا شمالش ایستگاه مترو هست ، نه به دلیل اینکــِ حتی اگر دو منطقه بالاتر بروی تعداد ماشین های شاسی بلندش بیشترمی شود ، نه به خاطر اینکــِ حتی نیمه های شب رستوران ها باز هستند ، نه به دلیل اینکــِ بوستان های بزرگی دارد ،نه به واسطه ی قیمت های نجومی تیراژه ، نه به خاطر اینکــِ هر سینمایش چنتا سالن دارد،نه به خاطر هایپر استارش . شهر دوست داشتنی من ! با همین دود و دمش ! با همین آدم هایی کــِ در باران یکرنگ تر می شوند ، با همین ترافیک حکیم ، برای همین کــِ میشود رفت کوچه مروی و نهارت بشود یک فلافل ابوعماد ، برای دست فروش هایی کــِ اطراف میدان آزادی ،آچار، پیچ گوشتی می فروشند ، شهر دوست داشتنی من با همین دست فروش های داخل قطار های زیر زمینی ، با همین لواشک جومونگ و دونات های تازه ، به خاطر اینکــِ اگر چند ساعتی مرکز شهر باشی و نوروز نباشد سرفه امانت را می برد ، برای همین کــِ در هر ایستگاه BRT کسانی هستند کــِ پایت را داخل ایستگاه نگذاشته ای دست دراز کنند برای گرفتن دویست و پنجاه تومان ، تهران دوست داشتنی من، هنوز هم خیلی ها رد شدن از خیابان را ترجیح می دهند به پل عابر پیاده ، حتی اگر به اصطلاح خودمان پله هایش برقی باشد ! با همین راننده هایی کــِ هنوز هم پارک دوبل می کنند ،با این راننده اتوبوس هایی کــِ جلوی پایت ترمز می کنند چون دیده اند با چه حسرتی ایستگاه اتوبوس را نگاه کرده ای کــِ اتوبوس راه افتاده اما تو هنوز به ایستگاه نرسیده ای . من تهران را با تمام خوبی ها با تمام ترافیک ها با تمام آلودگی هایش با تمام راننده تاکسی هایی کــِ روزهای بارانی دربست مسافر می برند دوست دارم .
پ .ن : فتوبلاگم " از پشت میله قفسی " به روز شد .
+ نوشته شده در شنبه 12 فروردین1391ساعت 18:14|   توسط زهرا
|
تا خانه شان اگر بخواهم با تاکسی بروم دوبار باید سوار و پیاده بشوم.دوبار هم برای برگشت.روی هم می شود چهار بار .چهار ماشین مختلف. اما با دویدن چهل دقیقه طول می کشد. البته من استقامتی و با سرعت ثابت می دوم.اگر بخواهم کمی راه بروم یا فالوده یخی بخورم بیشتر طول می کشد.به او نگفته ام امشب می روم طرفش. نمی دانم الان چه میکند.شاید تلویزیون نگاه می کند.مثلا برنامه ی خبری ساعت ده و نیم را .یا روی کاناپه ای نشسته است با شلوارکی سفید با ستاره های طلایی و پیراهنی یاسی و ساده و کمی خم شده به جلو ، لیموی آبداری را با نمک می خورد. از سینما که برمی گشتیم گفت : تو غذا را برای مزه اش می خوری یا برای سیر شدن ؟ گفتم : معمولا گرسنگی باعث می شود غذا بخورم ولی بعضی چیزها را دوست دارم قبل از اینکه قورت دهم کمی توی دهانم نگه دارم . گفت: مثل چی ؟ گفتم : مثل پسته ی نمکی بو داده شده.گاهی واقعا دوست دارم با پوست بخورم شان ،یا اول حسابی توی دهانم چَرخش بدهم بعد تا مزه ی شوری دهانم از بین نرفته مغزش را هم بخورم.گفت :لیمو ترش را چه طوری میخوری ؟ گفتم : مثل پرتقال . پوستش را می کنم بعد ،قِلَش می دهم توی نمک. بعد هم می گذارمش توی دهانم.گفت : نه ، این طوری خیلی انفجاری است.یعنی یک دفعه لذتش را تمام میکنی.بیا این بار این طور تجربه کن ،این طور که خیلی عادی از شکم به دو قسمت تقسیمش کن ، نمک بزن و فقط موقع چلاندنش توی دهان دندان های بالایی را بگذار روی پوستش.اجازه بده مزه ی پوستش با مغزش قاطی شود. گفتم : چرا ؟ گفت :نمی دانم. این طور بیشتر دوست دارم.
آن گوشه ی دنج سمت چپ / مهدی ربی
پ . ن 1 : سه گزارش کوتاه درباره ی نوید و نگار . اولین کتاب نود ویک کــِ خوندم !
پ .ن 2 : کتاب معرفی کنید لطفا !
برچسبها:
مهدی ربی,
ان گوشه ی دنج سمت چپ,
سه گزارش کوتاه درباره ی نوید و نگار
+ نوشته شده در پنجشنبه 10 فروردین1391ساعت 22:29|   توسط زهرا
|
+ نوشته شده در چهارشنبه 9 فروردین1391ساعت 22:29|   توسط زهرا
|











پ .ن ۱ : چند سال اینده فکر میکنی کدوم تصویر میتونه شبیه تو باشه ؟ !
من خودم : تصویر شماره ی ۷ .
+ نوشته شده در یکشنبه 6 فروردین1391ساعت 16:21|   توسط زهرا
|
حالا دیگر رسما بهار شده است.بهار ِ 91 برای من متفاوت است !نه اینکــــِ اتفاق خاصی افتاده باشد ، نه !کـــِ اگر افتاده باشد هم و وفق مرداد نبوده است.این بهار 91 حالِ عجیبی دارم.یک نوع حالِ خوبِ خواستنی ،یک عدد حال خوبی کـــِ نه بهارِ 91 را بلکــــِ فکر میکنم 365 روز 91 را برایم دل چسب میکند.احساس خوبی به 91 دارم.فکر میکنم 91 با همین یک ِ راست قامتش می تواند خودش، یک تنه تمامی دلخوری های 90 را از گوشه دلم پاک کند.91 را دوست دارم حتی اگر دَم دَمای نوروز 92 دستم کوتاه باشد و نرسد به لیست ادامه مطلب دو پست قبل.این حسِ خوب ِدوست داشتنی کـــِ بهار را برایم به گرمای تابستان ، به سپیدی زمستان و به پاییزی خواستنی تبدیل کرده است ،عجیب در دلم غوغا به پا کرده است.حسِ کسی را دارم کــــِ تازه متولد شده است؛درست مانند درختی کـــِ جوانه می زند.حالا من در اولین قدم های 91 تمام اَخم ها ؛تمام رفتن ها و نرسیدن ها ،تمامی بن بست ها ،تمامی "ن" ها ،نبودن ها ، نشدن ها ،نمی دانم ها ،نیامدن ها و شاید نخواستن هارا با دستان خودم داخل چاله ای مدفون میکنم.تمام گلایه ها هم از 90 با این صفر ِ ___ هم از تمام انسان های اطرافـــم.حالا فکر میکنم می شود به بهانه های کوچک شاد بود و شاد ماند.مثلا همین کـــِ بابا می داند من پیتزای پپرونی دوست دارم، یااینکـــِ هر روز دلم مشتاق تر میشود برای دیدن حسین ،پسر تازه به دنیا آمده ی دختر عمه .یا اینکـــِ اتاقی دارم کـــِ میتوانم شب نوروز عکسم را به دیوارش قاب کنم و صدای خواهرم را از آشپزخانه بشنوم کـــِ آرام میگوید " مردادی دیگه" . به بهانه های کوچک هم میتوان شاد بود. میتوان غصه ها را پشت همین ثانیه ها قایم کرد.من احساس میکنم این حسِ ناب ِ بهار امسالم را مدیون "نبودن" کسی هستم ، کـــِ دیگر نیست !ممنون بابتِ "نبودنت" !
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ .ن ۱: خیلی ها با این فیلم مشکل دارن. اما به خاطر اون لبخند ناخودآگاه ک میشونه روی لب آدم به حال و هوای عید میخوره. 
پ.ن۲ : اینجا بزرگترا عیدی نمیدن !
باور کنید هرچی باشه قبول میکنم
پ.ن۳ :صاحب صدا : نیما رئیسی.
پ.ن ۴: قلاده های طلا (ابوالقاسم طالبی ) رو از دست ندید .
برچسبها:
نبودنت بزرگترین هدیه ی نوروز من است
+ نوشته شده در چهارشنبه 2 فروردین1391ساعت 10:1|   توسط زهرا
|
حالا تا آمدن بهـــار و نوروز چند ساعتی باقیست.نود برای من به چشم بر هم زدنی گذشت واز همین حالا ک هنوز نود و یک پایش را درست و حسابی در روزهایم نگذاشته است از ته دل اروز میکنم ک نود و یکم مانند نود به چشم بر هم زدنی بگذرد و وقتی به خودم بیایم ک دم دمای نود و دو باشم. فکر میکردم پست قبل آخرین پست نودم باشه اما خودمم نمیدونم چرا دارم اینو می نویسم.از حالا ک نود و یک رو هنوز خیلی ها به رسمیت نشناختن من احساس میکنم نو دو یک برای من سال ِ دوست داشتنی خواهد بود.(ان شالله)دلیلش رو نمیدونم.شاید به خاطر نبود کسی ک 5-4 سال بود و حالا نیست. شاید برای من نعمت بزرگی باشه ک هنوز هم بعد از گذشتن 34 روز جای خالیش با چیزی پر نشده و این باعث میشه کمتر فکر کنم.شاید هم نمیخواهم بهش فکر کنم.فکر میکردم خیلی بیشتر از 34 روز گذشته باشه،اما زمان برای رفتن ادم ها همیشه کند میگذره.
ببخش ک انقدر این پستم اشفته ست. با اینک حال خوبی دارم و یکی دو روزیه بهار برام دلچسب شده اما پریشانی این پست هم . . . .
نود ک من یکی رو خیلی اذیت کرد
اما امیدوارم نود ویک سرشار از خنده باشه و لبریز از رضایت .
نوروز مبارک.
عیـــــد مبارک .
نود ویک مبارکـــــــــ .
موقع تحویل سال قران تو دستات . . .
موقع تحویل سال تفالی به حافظ . . .
موقع تحویل سال تفالی به قیصر . . .
موقع تحویل سال دعا برای هم دیگه . . .
+ نوشته شده در یکشنبه 28 اسفند1390ساعت 22:44|   توسط زهرا
|
90 هم تموم شد،خوب و بد.سفید و سیاه. با اشک و لبخند.کاری هم از دست کسی بر نمیاد.
خدایا سال 91 برای همه لبریز باشه از خوبی و خنده
از خنده و خوشی ،
از خوشی و مهربونی ،
از مهربونی و صداقت ،
از صداقت و معرفت .
خدایا سال 91
اگه حالمون بده، خوبش کن،
اگه خوبیم، خوب ترش کن،
اگه دو دلیم راه درست و خودت یه جوری، بهمون نشون بده،
اگه کلافه ایم خودت اروممون کن،
اگه دل شکسته ایم خودت دلمونو بَند بزن اول سالی،
اگه گِره داریم و خودمون با دندون افتادیم به جونش و باز نمیشه، خودت با دست ِ مهربونِ خودت بازش کن،
اگه از شدت غصه سر در گریبانیم، خودت دستتو بزار زیر چونه و سرمون بیار بالا،
× : پیشنهاد :حالا ک روز شمار پایان نود شروع شده بیایم ارزوهامون (چیزایی ک دلمون میخواد تو 91 اتفاق بیافته )یادداشت کنیم.ببینیم روزای اخر 91 چنتا از اتفاق ها تیک میخوره.
× × : الهی 91 این ارامش نصیب "هـمــه" بشه .

پ .ن ۱: فتوبلاگــم با "با اینا زمستونُ سر میکنم " به روز شد .
پ.ن ۲: نوروز نود و یک میخوام برای کسی اس ام اس تبریک نفرستم .به جز یکی از دوستام"مریم".
میخوام موقع سال تحویل گوشیم رو خاموش کنم.
برچسبها:
آمیـــــنادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند1390ساعت 14:38|   توسط زهرا
|
میخوام برم یه دعوای اساسی با 90 !
خیلی دلم ازش پُره.
کی میاد ؟!
دو پیشنهاد برای ایام نوروز :
خبرنگار ژنرال دوگل (کامران نجف زاده) و سه گزارش کوتاه درباره ی نوید و نگار (مصطفی مستور) .
مریم نوشت : دختر تو ک وبت اون شکلیه. کاش خصوصی نمیزاشتی من میتونستم جوابت رو
بدم .هیچی از کامنتت متوجه نشدم. یعنی همسرت کجا بوده؟نمیدونستم. بابا ! تبریک دو
برابر .هنرمندن پس :)
+ نوشته شده در جمعه 19 اسفند1390ساعت 19:44|   توسط زهرا
|
نوشته های جلال رو زیاد دوست نداشتم ، ندارم ! چنتا از کتابای دانشور رو نصفه نیمه خوندم و گذاشتم کنار، اما دیشب واقعا از خبر فوت "سیمین دانشور" ناراحت شدم.

برچسبها:
سیمین دانشور
+ نوشته شده در جمعه 19 اسفند1390ساعت 14:47|   توسط زهرا
این روزهای اخر نَوَد،عجیب یاد روزهای اخر هشتاد و نه می افتم.پارسال دَم دَمایِ عید ! خوب یادمه کِ حال و هوام زیاد خوب نبود.خوب یادمه از دست خیلی اتفاق ها کلافه بودم و از دست خودم مستاصل !دلیل خیلی از اتفاق ها رو نمی دونستم و هاج و واج مونده بودم تو راه روی زندگی !روزها کِ گذشت ،سال نود هم اومد ماه ها گذشت تا رسید به ماه رمضون !یکی از شبای ماه رمضون یه خبر از 20:30 پخش شد.با اینک مهمون داشتیم اما منو میخ کوب کرد روبه روی تلویزیون .خوشحال بودم و گیج !کلافگی روزهام از بین رفت و دلیل خیلی چیزا رو فهمیدم.دلیل اینک خدا گاهی به مخلوقش میگه "نه " رو فهمیدم ! و شاکر شدم ک چقدر خوب اون حادثه کِ من انقدر اصرار داشتم برام اتفاق نیافند.روزای نَوَد هم گذشت تا رسید به اینجا !الان ک هجدهم اسفند با خودم فکر میکنم اگه حال پارسالم رو داشته باشم بعید نیست سال دیگه وقتی منتظر بهار نِوِد و دو باشم حال بد تر از این نباشه.کاش میشد زمان رو کشید به جلو. دو سال ،سه سال ! وقتی بیست و پنج ساله باشم. یا بیست و شش ساله ! دلم میخواد بشینم "لیلا " رو ببینم ! "لیلا" ی "داریوش مهرجویی" حال فیلم رو دوست دارم.این روزا نمیدونم چرا صدای فروشنده های مترو تو گوشمه !"مداد فلورما ،نرم ، . . . "کاش تمام رادیو هفت این هفته میشد شنبه و استاد کاکاوند و فال حافظش ک دیوانم کرد این هفته !فکرشو میکنم حالی میشم ! وقتی حافظ رو باز کرد وقتی نیت کردم اصلا فکر نمیکردم این شعر بیاد !
" دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند / وندران ظلمت شب . . . "
اگه تو این پست های اخر اسفندم زیادی از این شاخه به اون شاخه پریدم به مهربونی نگاه خودتون ببخشید .
+ ادامه مطلب
برچسبها:
داریوش مهرجویی,
مداد فلورما,
حافظ,
روزهای اخر نودادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 18 اسفند1390ساعت 19:24|   توسط زهرا
|
فکر میکنی اگه قرار باشه بری یه جایی ک کسی نباشه ، سکوت مطلق باشه ، چه چیزهایی رو با خودت می بری و چه چیزهایی رو عمرا بر نمیداری ؟ و دوست داری چه کسی همراهیت کنه ؟ (فقط یه نفر )!
اگر قرار باشه اهنگی گوش بدی کدوم خواننده و کدوم ترانه اش رو ترجیح میدی ؟!
من :دوست دارم همراهم یکی از دوستام باشه، ک هم قدر خودکار بیک رو میدونه و هم قدر سکوت رو .وسایلی ک می برم. روبیک ،یه دفتر دویست برگ ، دو تا بیک ابی ، عینکم ، عکس بابام ، گوشی و هندزفری ، یه بسته ادامس وایت ،چنتا کتاب ،کوله پشتی ، این دوستم( کیفیت بد ببخشید با گوشیم عکس گرفتم ) یه مداد ،سه تا جوراب ،یه بسته سماق ،دست کش هام ، دو بسته بیسکوییت ساقه طلایی ،کرانچی با طعم سالسا و دوربینم !
چیزایی ک هرگز نمی برم : ساعتم ،لیوان ، خودکار canco ، تقویم و احتمالا چیز های دیگه.
ترانه : احسان خواجه امیری ـ روزبه نعمت اللهی
ان شالله یه نتیجه گیری هم میکنیم :)
صدای سهیل رضایی از رادیو برای کسایی ک 24تا2 رادیو جوان رو یک شنبه ها گوش میدن خیلی اشناست . چند هفته پیش اقای رضایی حرف جالبی زد ،گفت چرا باید خواننده هایی مثل یگانه مثل چاووشی مثل رضا صادقی ترانه هاشون انقدر بین جوون های ما زمزمه بشه .(برای همه مبرهن ک اهنگای این چند نفری ک اقای رضایی نام بردن تو چه حالو هوایی دیگه ) ! من این پست رو گذاشتم . سوال کردم اگه قرار باشه بری جایی ک سکوت محض چه کسی روبا خودت می بری ؟ چه چیزی می بری ؟ چه چیزی نمی بری؟دوست داری تو اون حال و هوا چه اهنگی گوش بدی ؟
چیزی ک تو اکثر کامنت بود : وسایلی ک ترجیح میدیم با خودمون ببریم ! کتاب ،دفتر (ورق ) ،خودکار ،دوربین.
خیلی خوشحالم دوستانی دارم ک قلم و کاغذ انقدر براشون مهمه !
اما کتاب ! به قول دکتر شریعتی : یکی از کارهایی که من خودم را در آغوش آنها می افکندم و سرم را در سینه ی آنها می فشُرَدم تا فراموش کنم کتاب بود و چه فراموش خانه خوبی .( هبوط صفحه ی 88 )
وسایلی ک نمی بریم. یه عده مثل من بیزار از تقویم و ساعت برای اینک دور باشن از زمان ! یه عده هم تقویم و ساعت شاید چون زمان و وقتشون براشون خیلی مهمه.عده ای گفتن با رایانه و با نت، عده ای هم مثل من گفتن نه رایانه نه نت !
اما خواننده ها :احسان خواجه امیری _روزبه نعمت اللهی _بهنام صفوی _محمد اصفهانی (به یادت داغ) _ علی لهراسبی _محمد علیزاده_فریدون اسرایی.
میخواین خودتون نتیجه گیری کنید ! نه از روی وسایل ک تا حدی ربط به سلیقه و شخصیت درونی فرد داره ک از روی چند اسامی خواننده ها!
به نظر من ک
پیرم اما پیر ماه وسال نه !
+ نوشته شده در چهارشنبه 17 اسفند1390ساعت 13:35|   توسط زهرا
|
مدت ها بود با خوندن یک نوشته حال و هوای ترانه ای را نکرده بودم.یا شاید هم دلم خواسته بود و به خاطر اینک بیش از این افت حال پیدا نکنم دنبال شعر و ترانه و آهنگ نرفته بودم.امروز وقتی پست فائزه رو خوندم نمیدونم چرا دلم هوای "عطر نرگس" لهراسبی رو کرد . وقتی با شنیدن "تو رو حتی رو رویا هم ندیدم "بغض میکنم تازه میفهمم چقدر پوستت کُلُفت بودم تو این بیست و دو روز. وقتی با شنیدن " سپردی دست کی پیراهنت رو " تصمیم میگیرم همون بغض بمونه و اشکی در کار نباشه یادم می افته ک حالا اول راه و باید حالا حالا ها صبور باشم.
این روزهای اخر نَوَدَم شده مثل ___________ .حس میکنم این روزهام روحم هم مثل جسمم ترجیم میده دستاش رو زیر بغل قایم کنه و چشم بدوزه به زمینو راه بره.آهان ! پست فائزه.پارسال این روزا حال و هوایی داشتم ،با اینک میدونستم سفر به تاخییر افتاده و میره برای فروردین اما حال و هوام خواستنی بود. وقتی "چراغون میکنم پس کوچه هارو" می شنوم انگار دل تنگی هام قاطی میشه.دل تنگ ِ سفرم ، دل تنگ ِ مادر بزرگی ک الان چند سالی هست دیگه نیست ،دل تنگ خیلی چیزا !
با اینک پست 29 بهمن و 1 اسفند تو حال خراب من نقش دارند اما این پست کلا یه چیز دیگه ست .با اینک از ته دل برای دوستام ارزو میکنم هیچ کدومشون حالا منو نداشته باشن اما کاش کسی بود ک می فهمید ، درک میکرد، حس منو داشت تا بهم بگه من الان باید چه کار کنم !
من واقعا نمیدونم باید چه کار کنم !
برچسبها:
این مثنوی,
حدیث پریشانی,
من,
است
+ نوشته شده در سه شنبه 16 اسفند1390ساعت 20:29|   توسط زهرا
|
240ساعت ،هفت صبح تا دو بعد از ظهر ، پاییز 89 بهار 90 هر روز به جز ایام تعطیل.روزهایی ک در شیر خوارگاه می گذراندم و گاهی دهانم از تعجب باز می ماند.از نوجوانی عاشق کار با بچه ها بوم.هنوز هم هستم.عاشق اینک جایی باشی ک اطرافت پُر باشد از بچه ،یکی خاله خاله کند ،یکی بعد از اسمت یک "جان"بچسباند و یکی هم با اینک اسمت را می داند تو را "ببین" صدا کند.پاییز 89 ،بهار 90 من جایی بودم ک گاهی تا مرز لال شدن پیش می رفتی .گاهی باید بغضت را می خوردی و مواظب چشم هایت باشی ک خیس نشوند ، چون بچه ها خیلی باهوش هستند.باید مراقب باشی ،حواست به تک تک بچه های اتاق خودت نه باید هوای تمام بچه های مرکز را داشته باشی، از نوزادی ک دیروز اورده اند تا کودکی ک قرار است بخاطر بالا رفتن سنش به مرکز دیگری منتقل شود.باید حواست به علی باشد ، موقع غدا خوردن حواست به دندان های نداشته اش باشد ،با هر ترفندی ک بَلَد هستی کاری بکنی ک نرگس گوشت قرمز بخورد.پوریا در یادگیری رنگ ها ضعیف است، باید حوصله داشته باشی.در پاسخ تو به این ک این چه رنگیه ؟به تمامی رنگ ها سفید میگوید ،ارام باش،حوصله کن. وقتی هنگام بازی می شود بهترین زمان برای یادگیری رنگ هاست.امیر محمد پسر باهوشی ست،خواسته یا ناخواسته به حرفهایت دقت میکند ؛حواست باشد پیش روی خودش نقاشی اش را با دیگری تحلیل نکنی.اصطلاحات را ک نمیداند ، به دل میگیرد.وقتی احسان و میثم با هم بحث می کنند بگذار خودشان به نتیجه برسند ،میثم خوب میداند باید هوای برادرش احسان را داشته باشد.باید صبور باشی در برابر فحش های اب کشیده و اب نکشیده ی کامران.انگار نشنیده ای .از همه مهمتر حواست باشد وقتی از دفتر مددکاری بیرون می ایی وقتی جلسه ی تیم مراقبت یه پایان میرسد روزهای ملاقات وقتی مادر و پدرشان را میبینی چیزی به روی بچه ها نیاوری!اگر سحر صبح ها اخم هایش را باز نمیکرد و لب و لوچه اش اویزان بود بدان دارد بهانه ی ان لباس صورتی سفیدش را میگیرد.با امیر عباس زیاد صحبت کن.وقتی بچه ها مشغول بازی کردن هستن صدایش کن ،دستی به سرش بکش و بخواه اتفاقات دیشب را برات تعریف کند ؛صحبت کردن هم بیش از این منزوی اش نمیکند هم به گفتارش کمک میکند. صبور باش.هوای ضحی را داشته باش.به بشقاب غذایش دست نزنی ،قهر میکند. یاسین پسر حساسی ست،به بقیه ک در خوردن غذا کمک میکنی به تو زُل میزند و منتظر است ک به طرف او هم بروی.با اینک میدانی والدین نغمه و علیرضا حال خوبی ندارند اما سلام مادر را به دختر برسان.مدام برای مادر نرگس تکرار کن مددکار مرکز می تواند کمکش کند.سعی کن چیز هایی ک در ذهن کیانا هست را ارام، ارام محو کنی .اگر گذرت به شیرخوارگاهی افتاد ،با اینک سخت است باید حواست باشد بچه های مرکز به لبخند روی لب تو نیاز دارند.
+ نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند1390ساعت 10:12|   توسط زهرا
|
چند هفته قبل
مامان با یک ذوق همراه با "کمی"تعجب رو به من وخواهرم گفت : شهرام داره ازدواج میکنه !
من و خواهرم :( همراه مقدار زیادی تعجب ) شهرام ! پسرِ . . . ؟!
مامان : :-ا
من : حالا دختر کی ِ ؟! این پسر ک سنی نداره ! مگه یه سال از من بزرگتر نیست ؟!
مامان : . . . میگفت یکی از دخترای دانشگاه !
خواهرم : مگه سر کار میره ؟!
مامان : نه !
من : سربازی هم ک ِ . . . !
مامان :نه سربازی هم نرفته.
بعد از چند دقیقه ،
من : مامان میگم باباش هم اوضاع مالیش ک زیاد خوب نیست !
مامان : اوضاع مالیشون اصلا خوب نیست !
خواهرم : . . . و . . . (خواهر و برادرش ) ک از شهرام بزرگترن !
مامان : :-ا
چند روز بعد ، خانه ی ما ،صحبت های مادر شهرام و مامان ،
مادر شهرام : رفتم به مامان و بابای دختره هم گفتم ،اگه یکی مثل شهرام می اومد خواستگاری دخترِ من ، من عمرا . . . بهش می دادم ! به دختره میگم اخه عزیز من ،شهرام حتی یک ریال هم پس انداز نداره ،سربازی نرفته ،کار نداره !نمیتونه حتی یه حلقه برات بخره ! دختره میگه مهم نیست !
_________________
این شرح حال یکی از فامیل های ماست ! به قول یه بنده خدایی مگه تفاهم و عشق ،اب و نون میشه !
به احتمال نود درصد هم میدونم اهل مشاوره قبل از ازدواج هم نیستن . به قول یه بنده خدایی وظیفه ی ما این کِ براشون ارزوی خوشبختی کنیم !
_________________
دلم میخواست این مطلب رو چند وقت پیش اپ کنم ،اما نشد ! یعنی مَدیونی اگه فکر کنی من الان انقــــــدر سرخوشم و هیچ مشغولیت ذهنی دیگه ای ندارم ک بخوام به ازدواج و خوشبختی شهرام فکر کنم !
+ نوشته شده در شنبه 13 اسفند1390ساعت 11:20|   توسط زهرا
|
هستی جان ،دختر ِ آذری این دنیای مجازی ، تو ک از آمدنت به این دنیای هزار تو در تو مدت زیادی نگذشته است ، در هفته ای ک گذشت اتفاقاتی در وب یکی از دوستانم پیش آمد ک خواستم برایت در کامنت یا ایمیلی سرشار از کلمات برایت حتی سربسته شرحش دهم. اما دیشب به این نتیجه رسیدم ک اینجا بنویسم ک شاید رهگذری خواسته با ناخواسته گذرش به اینجا بیافتد و این پست به دردش بخورد ! زود میروم سر اصل مطلب !خواهر کوچولوی دوست داشتنیِ من هرقدر به این دنیای مجازی بد بین تر باشی بهتر است.حتی گاهی بد بینی بهتر است تا واقع بین بودن. دوستی های این دنیا را به خود این دنیا محدود تر بکنی و در همین دنیای پر جاذبه ی ِ عجیب شاخ و برگش بدهی بهتر است.نگذار دوستی های نتی پا بیرون از حد نت بگذارند.
میدانی منظورم از دوستی های نتی ،دوستی با جنس مخالف نیست ک حرف از ان دوستی ها ان هم در دنیای نت کم نیست .همین دختر ها و بانوانی ک به وبلاگشان سر میزنی ،به وبلاگت سر میزنند. کم کم پای ثابت وبلاگت می شوند ،پای ثابت وبلاگشان می شوی ،با یک شکلک لبخند شماره اش را برایت کامنت میگذارد ،ارتباط خارج از این نت برقرار می شود. Sms می فرستی ، زنگ میزند ، تا نیمه های شب درباره ی مسائل مختلف،زمین و اسمان ،دریا و کویر ، بچه های نت ، موضوعاتی ک اپ کرده ای و . . . با sms حرف میزنید. بحث sms های دیشب به کامنت های وبلاگت میرسد . می خندی ، خوشحالی ،اصلا گاهی گمان میکنی ک این دوستی ک از دنیای مجازی شروع شد می ارزد به دوست هایی ک می بینیشان !چت میکنی ، ایمیل های مختلف و و و . . . . اما کم کم رابطه کم میشود . اگر کاسه ای زیر نیم کاسه اش نباشد صدای بقیه در نمی اید ک فلانی تو . . . . رابطه ات کم میشود . جواب sms هایت را دو روز درمیان میدهد، دیگر از تک زنگ خبری نیست ، ایمیل هایی ک برایش می فرستی بی جواب می میاند ،چراغش در یاهو خاموش است وقتی برایش کامنت میگذاری با یک جواب دو خطی زیر کامنت خودت ،خودش را توجیه میکند. خیلی اتفاقی متوجه میشوی ایمیلش را هم عوض کرده و حتی به خودش زحمت نداده است ک خبرت کند !
هستی جان ! تمام این چیزهایی ک گفتم را بگذار به حساب تجربیاتم از این چند سال بودن در این دنیای پر پیچ و خم .در این دنیای نت حواست اگر نباشد با این دل مهربانی ک تو داری ،اتفاقاتی ک برای من افتاد برای تو هم رخ میدهد. اما ! اما همیشه استثناهایی هم هست ! اول طرف مقابلت را خوب بشناس ! چند ماه ! بعد دست دوستی دراز کن ک همه مثل خودت ساده دل و بی قصد ونیت و دل پاک نیستند.
× :امیدوارم از این پست من ناراحت نشده باشی. هستی جان دلم نمیخواد بعد از چند سال وبلاگ نویسی ، مثل من . . .
×× :از دوستم میخوام ک به وبلاگت بیاد و اتفاقاتی ک براش افتاده رو توضیح بده.
+ نوشته شده در پنجشنبه 11 اسفند1390ساعت 16:21|   توسط زهرا
|

اینجا کسی داوطلب میشه تا با یه سیلی منو . . .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 10 اسفند1390ساعت 15:8|   توسط زهرا
|