اشک همه ی پهنای صورتش را گرفته بود .نمی خواستم لحظه ی رفتنم،لحظه ی جدا شدنمان تلخ شود .گفت : «مواظب سلامتی خودت باش،اگر هم برگشتی دیدی من نیستم ...»

این را قبلا هم شنیده بودم. طاقت نیاوردم.گفتم :« عباس چه طوری می توانم دوریت را تحمل کنم؟ تو چه طور می توانی ؟»هنوز اشک های درشتش پای صورتش بودند.گفت:«تو عشق دوم منی ،من می خواهمت ؛بعد از خدا. نمی خواهم آن قدر  بخواهمت که برایم مثل بت شوی

ساکت شدم. چه می توانستم بگویم؟ من در تکاپوی رفتن به سفر و او ...؟

گفت :«ملیحه، کسی که عشق خدایی خودش را پیدا کرده باشد باید از همه ی این ها دل بکَند.»

گفت:«راه برو نگاهت کنم.»

گفتم :«وا...یعنی چه؟»

گفت:« میخواهم ببینم با لباس احرام چه شکلی می شوی؟»

من راه می رفتم و او سر تا پایم را نگاه می کرد. جوری که انگار اولین بار است مرا می بیند .

 

 

پ .ن : وسط اتاق خوابگاهش یک نخ کشیده تا هم اتاقی مشروب خورش این طرف نیاید.خودش حتی پپسی هم نمی خورد.می گوید کارخانه اش مال اسرائیلی ها است.

 

چند خطی از کتاب "بابایی به روایت همسر شهید" نشر روایت فتح


ادامه مطلب
+ نوشته شده در بیست و هشتم مرداد 1393ساعت 19 توسط زهرا |

مطالب قدیمی‌تر