بزار شبم با تو ستاره بشماره

یکی تو این ساحل امشبو بیداره

مثل قدیم بازم ختم کلامم باش

موجا رو وحشی کن ماه تمامم باش


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارم مرداد 1393ساعت 16 توسط زهرا |

پسر بچه ای چهار ساله، یک روز کار خیلی بدی کرده بود.

مادرش دنبالش دوید تا بیرون حیاط.

پسرک همون جلوی در وایستاد و جلوتر نرفت.

از مامانش هم کتک خورد ...

بعد وقتی برگشت تو خونه

با چشمای پر اشکش به مامانش گفت :

فکر نکن نمی تونستم فرار کنما ، تو چادر سرت نبود ...

 

 

××: غیرت این نیست .

 

+ نوشته شده در دوم مرداد 1393ساعت 9 توسط زهرا |

مطالب قدیمی‌تر