X
تبلیغات
قاصدک

گاه خود را پشت نقشی تازه پنهان می کنی

اردیبهشت همیشه برای من شلوغ بوده است،دلیلش را نمی دانم .اما اردیبهشت من سراسر پر است از برنامه ریزی های کِ از سر عجله است.اردیبهشت ک ِ میشود تمام حواسم را جمع میکنم کِ کارهایم را درست انجام دهم ،نکند چیزی این میان از قلم بیافتد.اما باز آخرین روزهای اردیبهشت کِ میشود در میان ازدحام جایی کِ فکرش را هم نمیکنم،یکهو یادم می آید ک ِ باید فلان جا می رفتم و یادم رفت و یا تاریخ فلان مراسم را یک روز اشتباه کرده ام ،و از جایی کِ دلم میخواست آنجا باشم جا مانده ام .اردیبهشت امسال هم مانند اردیبهشت پارسال و یا سال گذشته اش،لبریز است از برنامه هایی ک ِ برای خودم ریخته ام.فکر کن در میان این همه برنامه های رنگارنگ،در میان این همه شلوغی ها ،مراسم عقد تنها خواهرت هم باشد .حالا خواهری کِ تمام زندگی من است ،فقط چند ماه دیگر در اتاق مشترکمان ماندنی ست .در کنار تمامی خواهرانگی هایمان ،در کنار تمام غروب هایی ک ِ حوصله یمان سر میرفت و پیاده تا چهار راه خیابان اصلی می رفتیم،در کنار تمام لحظاتی کِ از ته دل می خندیدیم ،در کنار تمام لحظاتی کِ  گاهی صدایمان روی هم بلند میشد ،در کنار تمام لحظاتی کِ دور از چشم مامان و بابا کاری می کردیم. در کنار تمام این لحظه ها من معنی ناب زندگی را می فهمیدم .

روز های اردیبهشت امسال هم برای من لبریز از برنامه های متعدد است.فکر نمایشگاه کتاب و لیست کتاب هایی کِ هنوز ننوشته ام.فکر پایان نامه ای ک ِ این روزها مثل خُره به جانم افتاده است و تا  مهلت تحویل نهایی اش زمانی نمانده است .فکر تحقیق ها و کنفرانس های متعددی کِ ترم آخری دست از سرم بر نمیدارد.نوشتن معرفی کتاب مجله ،اینک ِهنوز سوالات مصاحبه را برای روز معلم آماده نکرده ام.چند مراسم دانشگاه کِ باید در انها شرکت کنم.و در کنار همه اینها مراسم هایی کِ دلم راهیم می کند به شرکت در آنها .حتی اگر این حرف استاد را که می گفت آخر هفته امتحان ترم است را فقط در ذهنم بالا و پایین کنم و بدانم وقت زیادی ندارم برای خواندن امکان ندارد از یکی از مراسم هایی ک ِ دلانه است کوتاه بیایم.

در کنار تمام این اردیبهشتی کِ گاهی ذهنم انقدر شلوغ میشود کِ مسائلی را فراموش می کنم.تصمیم گرفته ام جور دیگری عمل کنم.با اینک ِ برایم سخت است.با اینک ِ اگر بخواهم تعریفش کنم میشود چیزی مانند حس و حال معتادی کِ روز های ابتدایی دوره ی ترکش را می گذراند،اما من تصمیم خودم را گرفته ام .گاهی در برابر بعضی از آدم ها باید سکوت کرد .چیزی نگفت. فقط  باید آهسته از آنها دور شد.مطمئنم روزی جای خالیم در زندگی بعضی ها بدجوری درد می گیرد.چه خوب گفت سید علی صالحی "با من مدارا کن ،بعدها دلت برایم تنگ خواهد شد . "

 

××: در حین نوشتن پست پیامک برگزاری همایش حکمت هنر انقلاب اسلامی برام اومد .

×××:  تو نیستی و خیابان بدون تو سرد است / و کافه ها که ندارند میز یک نفره (احسان پرسا )

××××: فرصت گذشت و حرف دل ناتمام ماند (قیصر امین پور)

×××××: تیتر،بیتی از حسن بیاتانی

+ نوشته شده در  یکم اردیبهشت 1393ساعت 15|   توسط زهرا  | 

ای کاش که زوّار ِ خراسان تو بودم

چشم می بندی و بغض کهنه ات وا می شود

تازه پیدا می شود آدم که تنها می شود

 

دفتر نقاشی آن روزها یادش بخیر

راستی! خورشید با آبی چه زیبا می شود

 

توی این صفحه؛ بساط چایی مادربزرگ...

عشق گاهی در دل یک استکان جا می شود...

 

زندگی تکرار بازی های ما در کودکی ست

یک نفر مادر یکی هم باز بابا می شود

 

چشم می بندی که یعنی توی بازی شب شده

پلک برهم می زنی و زود فردا می شود

 

گاه خود را پشت نقشی تازه پیدا می کنی

گاه خود را پشت نقشی تازه پنهان می کنی

گاه شیرین است بازی گاه دعوا می شود

 

می شماری تا ده و دیگر کسی دور تو نیست

چشم را وا می کنی و گرگ پیدا می شود

 

این تویی طفلی که گم کرده ست راه خانه را

می گریزد؛ هی زمین می افتد و پا می شود

 

گاه باید چشم بست و مثل یک کودک گریست

چیست چاره؟ لااقل آدم دلش وا می شود

 

تو همان طفلی که نقاشیش کفتر بود و صحن

و دلت این روزها تنگ است...

آیا می شود؟...

حسن بیاتانی

 

+ نوشته شده در  سی ام فروردین 1393ساعت 12|   توسط زهرا  | 

تیتر نمی خواد

××: یادته گفتم یه مرد هیچ وقت فرار نمی کنه. حرفمو پس می گیرم دو سوم مردونگی به فراره من رفتم .

"تنهایی _حجت قاسم زاده اصل "

×××: تا جایی کِ می توانید آدم ها را جدی نگیرید،رویشان حساب باز نکنید،بگذارید هر طوری کِ مایلند رفتار کنند،اما حواستان به دل خودتان باشد کِ دل بسته شان نشوید.هرکسی به طرف شما آمد،با آغوش باز پذیرابش باشید،اما کفش هایش را هم جفت کنید.،مطـمـئـن باشید ! دلیل دیگری دارد برای آمدنش،هر دلیل دیگری به جز تو.شاید عمر این بودن ها طولانی باشد،اما رابطه ها کم کم می میرند.نبض یک رابطه آرام زیر دستت از حرکت می ایستد وتو اگر دل بسته باشی،خودت را هی کوچک می کنی.سر حرف را تو باز میکنی.تو میگویی دلت تنگ شده.تو سراغش را می گیری.تو تقویم را زیر و رو میکنی کِ یک جای خالی پیدا کنی برای یک ملاقات.و در برابر تمام این ها،کسی کِ روبه رویت ایستاده است ،شانه بالا می اندازد.

××××: سخت  است ،دلت درست در روزهای بهـار ،هوای پاییز کند  .

×××××: نمایشگاه کتاب در راه است .چه کتابی پیشنهاد می کنید ؟در هر زمینه ای .

××××××: من از تصور نبودنت رو شونه ی تو گریه می کنم .

×××××××: یه وقتایی انقدر حالم بده / که میپرسم از هر کسی حالتو  

                     یه روزایی حس می کنم پشت من / همه شهر می گرده دنبال تو

 

+ ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و پنجم فروردین 1393ساعت 12|   توسط زهرا  |